بعد از تو

تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو!
چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟

تو را از دست ... ؛ دادم از همین زخم است، می‌بینی؟
دهانش را نمی‌بندند مرهم‌های بعد از تو

«تو را از یاد خواهم برد کم‌کم» بارها گفتم
به خود کی می‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟

بیا، برگرد، با هم گاه... با هم راه... با هم...، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت «با هم»های بعد از تو


|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 دیر کردی

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد ..


|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 عاشق

عـشـقـی  کـه   تــحـمـل  قـدرت  خـواسـتـن

و

خـواسـتـنـی  کـه   تـوان   قـدرت  عـشـق

را  نـداشـتـه  بـاشـد

عـاجـز

و

ظـالـم اسـت

. . .

حـال  بـگـو

مـن  و  تـو

کـدامـیـک  عـاجـز

و

کـدامـیـک  ظـالـمـیـم ؟؟؟

. . . !

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 تهمـتِ ناجــور


سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها
خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

نیامدی و کهنسال‌هایمان مردند
در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که :  دیوانه‌ها ... روانی‌ها

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی‌رسد از پشت ندبه‌ خوانی‌ها

مسیحِ آمدنی ! سوشیانس! ای موعود
تو هر که هستی از آن‌ سوی مهربانی‌ها

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

و زرد می‌شوند و دانه‌ دانه می‌افتند
کنار پنجره‌ها برگ شمعدانی‌ها

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 بی آبرو

چون آینه ، روبه روی من بود ... که رفت
هــر آیــنه ، آرزوی من بود ... که رفت

چون اشک ، من از چشم ِ همه افتادم
چشمان تو ، آبروی من بود ... که رفت

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 بی عشق

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 ای عشق
گمراه شد کسی که ، شد سر به راهت ای عشق
هرکس که ساخت در دل ، کوهی ز کاهت ای عشق

از شور بختی من ، یا شوم بودن ِ توست
نفرین نکرده ما را ، میگیرد آهت ای عشق

هم رو سپید بود و هم مــو سیاه اما
هم مو سپید گشت و هم رو سیاهت ای عشق

باید بنالم اما ، از دست خود ؛ چــرا که
با دست خود نهادم ، بر سر کلاهت ای عشق

در بازی ِ تو چون «شط» ، «رنج» و عذاب جاری ست
از چشم خیس و مات ِ، سرباز و شاهت ای عشق

با ماه یا که بی ماه ، شب تا ابد سیاه است
باید چو ابر رد شد ، از روی ماهت ای عشق

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 دیگری

من بی پناه و غمزده ، باید پناه دیگری
غیر از تو را پیدا کنم ، یا اینکه راه دیگری


جز گفتن این قصه با ، عکست ندارم بی وفا
این ماه اگر نیامدی ، شاید که ماه دیگری

برگردی و من بی قرار ، مثلِ دلِ ابرِ بهار
نالم کنارت روز و شب ، بلکه ز آه دیگری

رحمی بتابد بر دلت ، هرچند با من بودنت
یک اشتباه ساده بود ، با اشتباه دیگری

لطفی کنی در حق من ، ای فرصتِ عاشق شدن
تا من گناه ِعاشقی ، را با گناه ِ دیگری

جبران و تکرارش کنم ، تکرار و جبرانش کنم
هرچند می دانم که تو ، کوهی ز کاه دیگری

در عاقبت می سازی و ، راحت مرا می بازی و
من بی پناه و غمزده ، باید پناه  دیگری

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 چه فرقی میکند ؟
گفت یک قطره به دریا : نه ! چه فرقی میکند ؟
ایــن که میخواستمت یا نه ، چه فرقی میکند ؟

بی وفای دور مانده ! ایـن به خاک افتاده را
حـــال ، آری گــفــتـنت با نه چه فرقی میکند ؟

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 اشتباه محض

هم سن رفتنِ توست ، این بغض سالخورده
این لحظه های ِتلخ ِ ، مُهر ِ زوال خورده

هم سن رفتن توست ، این قاب ِعکس خالی
این تار ِعنکبـــوت و ، این گرد و خاکِ قالی

زل میزنم دمادم ، هر هفت روز ِهفته
بر پرده ای که عمری ست ، بعد از تو پس نرفته

بعد از تو خانه ی من ، کشتارگاه ِ لحظه َست
هر لحظه زنده ماندن ، یک اشتباه ِ محضَ ست

ســنگینی ِ ســکـوت ِ مــن وزن ِ کـوه دارد
در خانه ام پس از تو ، غم ، عمر نوح دارد

در باز شد  ، نگاهم مشتاق ِ دیدن توست
در بسته شد کسی نیست ،  این خانه روح دارد


|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 خاکستـــر

با  درد مسلــــح شده در بـــــاور این شعــر
با خود چه جدل ها که نکردم سر  این شعر

اما چه کنم هیـــچ کجا بی تو و من نیست
این درد به هر شکل عـــذاب آور این شعـر

حالا که به خـــود آمده ام باز تـــو هستی
بانـــوی طلا گیســـوی تن مرمر  این شعر

می چرخـــد از اول به غـــزل یـــاد تو آری
انگـــار تـــویی بـــاز کلیـــد ِ در این شعـــر

از آتش عشقی که به شور و شرمان بود
تنها دل من شد تــَل خاکستر این شعــر

می ترســـم از این بیشتر از درد بگـــویم
هـــر واژه بگـــریـــاندتان آخـــر این شعــر

..



ساحل که تو باشی آسمان تن پوشت
دریــا و تـمــام مــــــوج هـا مـدهـوشـت

صبـــــــح تو عجیب نیـــست آغــاز شود
بــــا خـــــودکـشی نهـنـگ در آغــوشـت
|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 فــرصت بده


بـاید کـــه لهـجه کهنـم را عــوض کنـم

این حرف مانده در دهنم را عوض کنم

یک صبح  تازه را بسـ‍رایم از آفتاب
شمـع قـدیم سوختنــم را عـوض کنم

دارم  میـان مـقـبره‌ها  راه مـی‌روم
شاید هوای زیستـنم را عوض کنم

بردار زخــم های مـرا مرهمـی بیار
بگذار وصله‌های تنم را عوض کنم

بگـذار شاعرانه بمـیرم از این سرود
از من مـخواه تا کفـنم را عوض کنم

مـن کـه هـنوز خسته  بـاران دیـشـبم
فرصـت بـده که پیرهنم را عوض کنـم

**

از بـــاور خــود مــحـال را خــط زد و رفــت

سنگینـی جان و مــال را خـــط زد و رفــت

می خواست سبک تر بپـرد ، عـاشق شد

یک مـرتبــه هــر دو بــال را خــط زد و رفت

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 اگــر میشــد
صــداي  گـــريه مي آيد صـــدا اگـــر مي شد
صداي گـــريه در اين جمله جـــا اگر مي شد
شدن براي خودش فعــل غيـــرممكني است
نمي شـــود بشـــود اي خـــدا  اگر مي شد
ولـــو  درخت بـــراي خـــودش كســـي باشد
كنار گوشه ي  اين كوچه ها  اگـــر  مي شد
چه ماجـــراي غـــم  انگيـــزي اتفـــاق افـــتاد

من و تو آخـــر ايـــن ماجـــرا اگـــر مي شـــد

**

هــــر روز به دیــــدن مــن عــــادت دارد
مــن عــــیــن دروغ او حــقــیــقــت دارد
عمــری است که پا به پای من می شکـند
آییــــنــه مــــگــــر چــــقــدر طــاقــت دارد

**

با  آیــه زور  تــرک  ایــمــان نــکــنــم
با اینهــمه بت چــگونه  عصیان  نکنم
حــالا که به من تهمت انسان زده اید
نامــردم اگر سجده به  شیطان نکنم

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 نامــه ای بنـويس


تو سر به راه شو و روي آسمان بنويس

كســي دوبـاره خــدا شد برای يك ابليس

من التمــاس پـرستيــدنم بـراي خــودم
نــذار دور شـوم باز ازاين حوالي خيس

بيـا بــريز كــه دريــا بزرگــتر بشــود
كمی گذشت كن از من در اين عبور سليس

كه قرنها شب يلدا دخــيل می بــست و
به جای اول دی هی نوشته : تو ، چل گيس

نگاه به من اين بت پرست ســابقه دار
كه تا دقايق ديگر به پاي يك تنديس

هميشه فاصله آغاز يك مسافر نيست
همين كه خسته شدی نامه ای به من بنويس


|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 ضـــربه کــاری
ضربــه هایتــ  کــاری بود
طعــم انگـــور نمی داد شــرابــ  ِ چشمــانـتــ
مَستــم کردی با پـیـکــــ هــای نگـاهـتـــ
خـطــ  و نشــانــ ـ ــ ــ  می کشیــدی بـا خنــده هــایتـــ
غــافل از اینکــه مــن
بـه سلامتـــی بــُــرد ِ تــو مـی نوشــیدم
چـه ســـربلــــنــد به رخ مـی کشیــدی بـاخـتـنــم را
هـشـیـــار کـه شــدم
دیـــدم حتــی جــوجــه ای بــرایـم نمـــانــده
کــه در آخــــر ِ ایــن پــایـیــز بـشـمـــرمـــ
خـُـمــاری شــد سهـــم ِ مــن در ایــن قصـه
امـــا بــاور کن
چـشــم انـتـظـارانــی دارد ایـن کلاغ ِ کـوچــکــــ
بـگـــذار بـه خـانـه اش بـــرســد آخـــر ِ ایــن قصــه

"صمد بهرامی"

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 خرٍابــتـر از همیــشـه
از خانــه که میآیــی

" یک  دستمــال سفیـــد "

" پاکتی سیگــار "

" گزیـــده شعــر فروغ "

و تحملـــی طولانــی بیـــاور

احتمــال گریستــن ما بسیـــار است

..

..

تـــو را آرزو نـــخــواهــم کـــرد

هـــیــچ وقـــت !

تــو را لـــحــظـــه ای خــواهــم پــــذیــرفــت

کـــه خـودت بـیـایـــی

بـــا دلِ خـــودت

نـــه بــا آرزوی مـــن

..

..

آرامـــم

مـثـل مــــزرعه ای که

تـمــام مـحصـولــش را مـلخ هــا خـورده انـد

دیـگــر نـگـران داس هـا نـیـســتم

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 حسابم نمی کنی


هستم ولی تو زنده حسابم نمی کنی

يک بار با علاقه خطابم نمی کنی

تصوير هستی ام تويی و من برای تو
يک عکس خاک خورده که قابم نمی کنی

دائم کنار خاطره ها چرت می زنم
امّا گذر به کوچه خوابم نمی کنی

يادم سوار حافظه ات تاب می خورد
می خواهی ام که پاره طنابم نمی کنی؟

انگيزه ام برای نمردن فقط تويی
تو خود برای مرگ مجابم نمی کنی

يک دندگی بس است، تو هم اعتراف کن
انگیزه ات منم که جوابم نمی کنی

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 کفـتــار
لــم داده يک کفـتار در پـايان اين شـعر
با احتياط آقا..  نيا !  ميدان مين ، شعر

تــو لــذت آن مـيــوه‌ ممــنوعــه بـودی
من شاعرِ بی واژه‌يِ بی سرزمين، شعر

يا روی پـاکـت‌ها خــودم را می‌نويسم
يا می‌کشم دور خودم ديوار چين، شعر

تقدير من يک عمر پرسه در خيابان
با آدمک‌های غليظ و ته‌ نشين، شعر

حـــالا بيــا نزديــک، فــالت را بگــيرم
حافظ که نه، با خون شاعر بر زمين،شعر

بغـض تمام ابـرها را مـن ســرودم
باران نمی‌بارد بيايی زير اين شعر

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 دلم گرفت


امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام
یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازاین که باز تو نیستی کنار من
ازاین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 دو بیت آخـری


دل مویه های شاعری ات را به من بده
آن یك  دو بیت آخـری ات را به من بده

محض رضای این دل ایلاتی غریب
آن حالت عشایری ات را به من بده

این گریه های باطنی من برای توست
آن خنده های ظاهری ات را به من بده

دلگیری از مرام و مسلمانی ام ، اگر
پنـدارهای كـافری ات را به مـن بـده

یا از دلـم به معجزه پیغمبـری بسـاز
یا آن عصای ساحری ات را به من بده

این كوفیانه همت ما را به هم بریز
آن غیرت بختیاری ات را به من بده

تا چشـم آفــتاب سپهـری تـرم كــند
سهراب ، شعر آخری ات را به مـن بده

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 نمـی دانستــم

طوفان شده بود و من نمی دانستم
ویران شده بود و من نمی ‎دانستم

بر  مزرعه خشك دلم بی وقفه
باران شده بود و من نمی دانستم

عكس دل او بود كه بر موج نگاه
رقصان شده بود و من نمی دانستم

باز آمده بود و بعد از آن سرسختی
آسان شده بود و من نمی دانستم

یك بیت از او خواستم او یكباره
دیوان شده بود و من نمی دانستم

بر سفره خالی دلم بی تعارف
مهمان شده بود و من نمی دانستم

این آتش عشق زیر خاكستر دل
پنهان شده بود و من نمی دانستم

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 سال نو ...

چگونه سفره بچینم بی تو
من عید را نمی خواهم
سفید شدن موها که دیگر شادی ندارد
تا  تحویل نکرده ام این تلخی را
يك نقطه مي گذارم
بدون فعل
تا اين دفتر
همين جا تمام شود
با تمام ورق هاي سفيدش
در همين سطر
دست هايم را
مي گذارم همين جا
روي همين نقطه
هر كسي دلش خواست بردارد
هرچه دلش خواست بنويسد
ديگر نبايد برايم مهم باشد
وقتي به هيچ چيز فكر نمي كنم
وقتي زير دست هاي خودم دفن مي شوم امشب
وقتي زير دست هاي خودم دفن مي شوم امسال

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 خسته‌
 من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام
از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام
دیگر دلم هم برای تو پر نمی‌زند
از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام
از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ام
چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد
از واژه دو وجهه‌ای تکرار خسته‌ام
از قصه‌هایی گرم و نفس‌های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام
هر گوشه از اطاق بهشتی‌ست بی‌نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام
از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام
من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم
از این چرندیات پر آزار خسته‌ام
من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم
از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 قربانی‌
 از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند   
پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند 
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 سخن چینان
 از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

|+| نوشته شده توسط صمد بهرامي  |
 
 
 
بالا